![]() |
![]() |
|
| سروده ها وشعرهای ابراهیم ثابت |
|
"باز ناگهان چه قدر زود دیر می شود" آنکـــه تشنه ی جوانه بود، پیر می شود
چیست زندگی ،ترانه ای ،بهانه ای،غمی چیســـت آدمی که این قدر اسیر می شود
پیش از آن که فکرمی کنی قرار می رسد مـــــرگ ،مثل کودکی ،بهانه گیر،مـی شود
فکرمی کنی که شــب بـرای خفتن تونیست شب ،کنار بستــــرتو نـاگزیر،مـــــــی شود
قــــــــــــــاف ابتدا و عشـــق ،انتهای بودنت هرچه قاف و عشق بی تو سربه زیر می شود * دســـــت وحشی کدام بـــاد ، بی خبر دوید قلــب آهـــوی مــــرا دریده ، شــیر می شود
برد قیصر بزرگ ،آن "مسافر غــــــــریب" آنــــکه شــــعر ،با نبودنش حقــیر می شود
یــــــاد چشم های روشنش که مهد واژه بود یــــــاد شبنمی که "خسته از کویر" می شود
خواستـــم ببینمش دوبـــاره بـــــعد سال ها ناگهان ، ولی "چه قدر زود دیرمی شود" |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23:13 توسط ابراهیم ثابت |
|
|
آیینه دربرابرچشم تومـــــاه بود یک آسمان ستاره درآن یک نگاه بود درپایتخت قلب تو اردو زدم ولــی انگارعشق بچه دهاتی گنـــاه بود یادت می آیدآن شب مهمانی کلاس ظرف بـزرگ آش تومانندکـاه بود ازپله ها می آمـدم و خنده های تو خورشیدآن شب سرد وسیــاه بود من بودم وتوبودی وزاینده رود شعر عشق لطیفمان وسط یک سپــاه بود آن روزها گذشت ومن وتودراین میان دردی نصیبمان شد وراهی که چاه بود من بیژنــم منیژه! ندانسته رفته ای تنها امیدمن به نگاه تومــــاه بود
ده دوبیتی تازه
دوچشمش مست ،موهایش شرابی رسیده توی بستانش گلابی مگرازما چه قدرآشفته داری؟ که جاخوش کرده ای درهرکتابی
پریرویان برای یار خارند پیاپی نیش زنبورندومارند توشیرین می شوی،شیرین ترازقند تورا زهرهلاهل می شمارند
غم واندوه خودراچال می کرد دوچشم مست رادنبال می کرد کسی دستش زجایی دورمی ماند می آمدبا دوبیتی حال می کرد
موشهری نیستم اهل دهاتم موبامفتون وفایزهم ولاتم نمی خوام حورزیبای بهشتی «موقربون سرزلف سیاتم»
قشنگ ودلفریب وجان پسندی شبیه آسمان بالابلندی به پایت هرچه درعالم می ریزم بگو!باسکه نه!باشعرچندی؟
زنان مانندگل توباغبانی تومهمانداریاسی مهربانی نترس ازپیری وافتادگی ها که تاهمراه زن هستی،جوانی
امروزیادتوراسنگ می زدم یک مشت توی سینه ی دلتنگ می زدم تاباورم شود که توخوبی،شبیه خار خودرادقیق جای شتررنگ می زدم
ازاین تصویربوی غم می آید غروبی خسته ودرهم می آید نخنداین قدرشیطان،دورحوا صدای هق هق آدم می اید
درسطرسطرجمله ها تصویریارم می کشم یک ماه ازچشمان اوبرروزگارم می کشم تامثل اوشیرین شود لب های تلخم می روم لب های اورابر«لب تقصیردارم» می کشم
همه مجنون بی شیرین، همه مات همه درچشم ها دنبال سوغات همه با عشوه ای روبازسرمست همه درپرده ای تاریک تر...کات
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 21:57 توسط ابراهیم ثابت |
|
|
داستان حرفه ی من داستانی جالب است قصه ی طنزی که بدبختی درآن ها غالب است سال هفتادوشش ازخدمت می آیم خوش خیال دلبرخوشبختی ام رامی دهم صدخط وخال تشنه ی کارم ولی یک کارهم بیکارنیست هیچ کس درفکرمن جزمادرغمخوارنیست می فرستم نامه هرسو،می شوم هرشب ولو دل به هرسو می گریزد،دیده می گویدبدو درصدف دُری است اما دیگرآن صیادنیست دُر دورافتاده را راهی به جزفریادنیست «حاجب »ی نام ازخیابان می شودرد می دوم می کنم تعظیم وتا عمق دل او می روم قصه ی کاروخیال نامه را رو می کنم زیرچشمی کاسه ی صبردلش بومی کنم من دُ رم ،من گوهرم ، من عالمم،من چیستم! گفتم وگفتم که اهل چاپلوسی نیستم گفت:مردم گفته اند این هاکه تو خوبی عزیز یاتو خود می ریزی این الفاظ رادرگفته تیز؟ گفتم ای حاجب چه می دانند مردم،کیستم من خدایی اهل رنگ وخودستایی نیستم پیرمی گردم اگردرخانه بنشینم خموش تابیاید بلکه طعمه خوددرِسوراخ موش سرتکان دادوکمی خندید وقولی داد ورفت آمدم من خانه و ان روزخوابیدیم تخت روزبعدازآن خبرآمد که بختت داد دست تو «دبیرپاره وقتی» نان تو درروغن است من روان گشتم به «سیراف» ودلم آرام شد باحقوقی کم،سروجان ودل من خام شد «پول اندک»صرف ماشین می شد وخرج خوراک آرزوی زن که ازذهنم به کلی گشت پاک بازدراندیشه افتادم برای کارناب تانیاید این همه حوروپری هرشب به خواب آشنایی گفت :شوراکاردارد ،کارخوب! رئیس دفترمی شوی بی هیچ زجرورفت وروب گفتم آیا شرط دارد؟گفت:آری صبرکن بایداول نامه بنویسی ؛توفکرتمبرکن نامه به دولت،به رهبر،یا به استانداریا هرکجا می خواستی، آخربده نامه به ما گفتم:این ها چیست دیگر،این چه رسم تازه ای است؟ گفت:بنویس ونزن حرفی که این دروازه ای است من نوشتم نامه ای باشوروحال وآبدار بعد با تاییدآن ،گشتم به کارم رهسپار چهارسال آن جا هزاران کارکردم باقلم هیچ وقت وهیچ جا هرگزنیاوردیم کم درقبال ناحقی ،هرگزمدارایی نبود ازکسی جزحق مرا یک ذره پروایی نبود شهرداروغیرآن ازتیغ الفاظم شکست ذره ذره تجربه درکنج انبانم نشست درهمین اثنا ،کسی می خواست «مسئولم»کند دریکی فرهنگ جا یکباره مشغولم کند رئیس من راضی نشد،اما نظردنبال شد مخفیانه فرم ها پرگشته وارسال شد البته یک فرددیگرپیش ازآن درگیربود مثل اینکه کارایشان ،جای سختی گیربود کارهای من مهیا وبه من ابلاغ شد بحث مسئولیتم ،کلی برایم داغ شد گفت مسئول قدیمی بعدمن برمسندی توببخشم،می روم ازمن اگردیدی بدی من برای سفره ی عقدم مهیاترشدم چندروزی راهی یک شهرخوش منظرشدم بازگشتم گفته شد:آقای ایگرگ شدرئیس ایکس هم رفته فلان جا دیگراو درشهرنیس درتحیرماندم وگفتم چه سازم ،چاره چیست مثل اینکه قسمت ما،تاج وتخت تازه نیست زن گرفتم،حال وروزمن پس ازآن خوب شد زندگی باب دل وآینده ام مطلوب شد گفتم :ای پروردگارا شکر!سختی دورگشت خانه ام بالطف بی پایان تو پرنورگشت هم به شورامی رسیدم، هم به تدریس خودم سجده می کردم پیاپی ،من به تندیس خودم عاقبت مارا قیام مجلس استخدام کرد جام استخدام اما،زهروسم درکام کرد من به جبرسازمان وحربه های این وآن رفتم آن جایی که دیدم خواب حتی قرص نان شایداین تبعید ازتیغ قلم بودوزبان شایدازارفاق های کم به فرزندفلان شایدازنابردباری درقبال ظلم وجور شایدازمخفی زدن بافرم ها مسئول دُور من شدم باوعده ی خانه، مدیرمدرسه در دهِ دورِاخند ودورازهر وسوسه مدرسه بی راه،بی در ،دور تا آن پای کوه سنگ می گشتم ،اگرمن نیزبودم جای کوه صبح ها ،درقفل چوب وعصرها،برشیشه،سنگ شب که خسته می رسم خانه، دل زن گشته تنگ می نشینم پشت سی جی ، می روم درسنگلاخ بازن وبچه که آن نق می زند،این آخ وواخ چندسال آن جا به هربدبختی وجان کندنی رفت وبازآمدچو کولی فصل ازنورفتنی من دو سال بعدازآن گشتم مدیر عسلو آب خوش هرگزنرفت آن جا شبی هم درگلو مدرسه ،بی صاحب وکانون ترک اعتیاد عرصه ی ویراژوجولانگاه اشراروفساد هم چنان برشیشه سنگ وهم چنان درقفل،چوب دزدها همواره می بردند،کابل وسیم،خوب عاقبت، باصدهزاران زجر،قدری خوب شد صبرمن اما دوصد افزون ترازایوب شد استراحتگاهمان بی برق بود وآب شور تابه چشمت می زدی چشمان تو می گشت،کور صاحب خانه موتورها راگروگان می گرفت پول «آب کرمو»یش راهم دوچندان می گرفت خسته گشتم،خسته ازاین روزگارلعنتی خسته ازدنیای سرد وانتظارلعنتی سال ها درخواست دادم من برای انتقال آرزوی انتقالی ،آرزویی شدمحال عاقبت من دست بردم،سمت آقایی شریف بلکه اوباشدبرای انتقال من، حریف نامه زد،پیگیرشد،ازسازمان درخواست کرد رئیس وقت عسلو، امادروغی راست کرد ناگهان بی آنکه من اصلا "بدانم قصه چیست گفته بود:آقای ثابت فکرترک دوست نیست آن عزیزازبنده رنجید،آن رئیس ازمن رمید چندسال این گونه رفت وبازسختی هارسید بعدازآن باز آمدم من،باقسم های مدام تاکه شاید پاک گردد جای نحس آن کلام آشنایی رافرستادم به نزد آن بزرگ تادوباره کردایشان لطف هایی بس سترگ بازهم پیگیرشد بالطف واحسان مدام من بسنده می کنم ،بایک تشکردرکلام عاقبت با جابجایی انتقالم جورشد رنج وسختی ،مثل اینکه ازسرِ ما دورشد آمدم سیراف با صدشوروشوق واشتیاق نذرکردم تا مکیدم ذره ای آخرسماق شب همان شب بود ورنگ آن کمی تغییرکرد بازاین یک سال چندین سال ماراپیرکرد عسلو،درقفل چوب، این جا لگدبرصندلی فحش،آن جاسمت تو،این جا به هم سالان ولی حرف وغیبت بی شمار ونعره ی حیوان ،زیاد درس ؛زهری بی تحمل، شهد؛ هرچه جزسواد آی آدم!آی حوا!این زمین دیگرچه بود؟ هدیه ی خوبی به مادادید،این فکرازکه بود؟ چه سوارخر،چه زیرخرمصیبت ها یکی است آسمان ،هرجا همین رنگ وجهان ،هرجا یکی است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 13:42 توسط ابراهیم ثابت |
|
|
یکی ازدوستان درخصوص شعرشوخی بازن گفته بود که توبرخلاف شعرت جرات نداشته ای واسم شعرت را گذاشته ای " شوخی با زن". خیلی جالب است .این دوست عزیز نظرداده ، اما خودش جرات نکرده اسم وآدرسش را بگذارد. حالا شما قضاوت کنید ایشان ترسو بوده یا من؟ "رطب خورده منع رطب کی کند" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 23:15 توسط ابراهیم ثابت |
|
|
شماتشنه من چند گرداب دارم کمی غصه ، یک ذره مهتاب دارم اگرشامتان قصه ی تازه ای نیست کمی من غزل های نایاب دارم
غروب آمدکسی دلتنگ مانــده نـگاهی درنگـاه سنــــگ مانـده
شتابان جاده ها درپشت سرماند هنـــوزازراه صدفرسنــگ مانــده
نشـانــی نیسـت ازبیـــداد آواز شکــوه درد درآهــنـگ مانــده
همه رفتند تا آن سوی آفــــاق کسی دراین بیابان لنگ مانده
نزد زخمی به روحم تارخسته دودستــم بی قرار چنگ مانــده
خودم این جا میان این همه دشت دلــم ،درکوچه های تنگ مانــده
ســرم ،تا دست های تو نیایــند به روی تیغ های سنگ، مانــده
***
غزل دشمن غزل خونخوار من شد غــــــــــزل ، رسواگر پندار من شد دوبــــــیتــی ،برگزیدم ، تا بیایـی به جـای تو ، دوبیتی یار من شد
***
گرفتارگلی رنجورهســــــتم به اونزدیک وازخوددورهستم کنارگل هزاران بوته خاراست ندیدم خارحتما" کورهستم
***
نخواه ازمن که باز،ازنو بیایم سراغ یار، چون خسرو بیایم نگهبانان تو سگ های هارند چه طوری وسط"وو وو"بیایم
****
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 11:38 توسط ابراهیم ثابت |
|
|
چیست زن ؟شمشیر غم بر قلب مرد یـک جهــــنم شعـــله در دنیـای سرد
سـمبــل دلشوره ، تـــندیس هراس دربــــــهار آرزو ، گــــــل هــــای زرد
آهـــــــویی آرام ، هنـــــــگام نیـــــاز رستـــــــم و سهراب ، هنـــگام نبرد
ناخــــــدای کشتــی تــــوفـــان زده غــــم فــروش بی خیـــال دوره گرد
روز، در انــــــــدیشه ی گشت و گذار شب، به فکر عشوه پاشی روی مرد
جرم مرد این است:عشق و عاشقی عــــاشق چشم سیاه "دل نـــورد"
در خـــــیالم ،زن ـ خدای عشق ـ بود مــــی زدود از جسم و روح مرد، درد
هـــم چنان من با خیــــالم ،زنده ام گرچه قلبم می خورد در سینه ،گرد
مـــــی برم با خود به گور این آرزو یک زن ،آخر مرد خود را درک کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 22:30 توسط ابراهیم ثابت |
|
|
غم مخورمانند ما آدم فراوانه رفیق هرجهنم دره دانشگاه تهرانه رفیق
چند سالی همنشین بودیم وبا هم ساختیم جایتان من بعد دررایانه ی جانه رفیق
تاکنارت بودم ازنیش زبانت سوختم می رویم اکنون ولی شام غریبانه رفیق
گرنگین گم کرده ای دنبال انگشترنگرد موردریک مایلی تخت سلیمانه رفیق
سال ها دردستمان خودکاربود وبعد ازاین ماله وبیل وکلنگ وسنگ وسیمانه رفیق
هرکه این پند مرا درگوش آویزان نکرد مثل سگ فردا زکار خودپشیمانه رفیق
دست خود را پیش این وآن مکن هرگزدراز تادرون سفره ی تو لقمه ای نانه رفیق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 8:14 توسط ابراهیم ثابت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به وبلاگ شمیم شعرفارسی ابراهیم ثابت خوش آمدید.من کارشناس زبان وادبیات فارسی، دانشجوی کارشناسی ارشدادبیات فارسی وساکن کنگان هستم .امیدوارم وبلاگم بتواند رضایت خاطرشما علاقه مندان به شعروادب رافراهم نماید.
(عزیزان دارای وبلاگ های پربار،جهت تبادل لینک آمادگی کامل دارم) |
| پیوندهای روزانه |
|
اتاق گفتگو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1390 اسفند 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعرها ی مذهبی شعرهای عاشقانه شعرهای طنز شعرهای بومی محلی شعرهای انقلابی ترانه ها وسرودها شعرهای موضوعی جنگ |
|
RSS
|