دیروز،یکی ازنزدیکان رارساندم دانشگاه پیام نوردیر؛بایدتاپایان کلاس منتظرش 

می ماندم. اطلاعیه ای توجه ام راجلب کرد: «مراسم شعرعاشورایی»

مراسم تادقایقی دیگرآغازمی شد واین فرصت مناسبی بودکه من، هم وقتم

 رامفیدبگذرانم وهم ازشعرعاشورایی شاعران عزیزدیّری لذّت ببرم،امّا نگران بودم که

 نکند شاعران عزیزدیّری گمان کنند، برای شعرخوانی آمده ام وباتوجه به عدم آمادگی

 ام ،درصورت نخواندن شعر،باعث کدورت آنان شوم،بنابراین مخفیانه واردسالن شدم

 ودرگوشه ای ازسالن جاخوش کردم،کمی که گذشت تعدای ازخانم های دانشجو آمدندوجلویم نشستند ومن درآن میان ، تنهاماندم،چون ازچاله به چاه افتادهبودم ،مجبورشدم جایم راعوض کنم وجایی مناسب ترازردیف های جلوپیدانکردم، البته

 خیلی حواسم راجمع کردم که چشمم به دوستان شاعردیّری نیفتدوبه آنان، نگاه

 نکنم.


   مراسم بامجری گری شاعرمتعهددیّری،جناب آقای سیدمرتضی کراماتی تقریباً 


این گونه آغازشد :


 امروزمن درسالن ،دوست عزیزی رامشاهده کردم که به جای من اکنون ایشان باید

 برنامه رااداره می کردو ...حدس زذم منظورشان جناب آقای درویشی است

 وبسیارخوشحال بودم که نگاهشان به من نیست ؛امّا باکمال تعجّب متوجه شدم که

 گویامنظورشان من بوده ام چراکه پس ازآن گفتند که بنابراین ازاین شاعریعنی ابراهیم

 ثابت دعوت می کنم برای شعرخوانی تشریف بیاورند.


کاملاً جاخورده بودم.به چیزی که ازآن البته دراواسط برنامه ،می ترسیدم درهمان ابتدا

 گرفتارشده بودم.نمی دانستم چه کارکنم؟امام حسین حرمت دارد.دوستان عزیز

 حرمت دارند.مراسم شعرحرمت داردو...امّا باکدام شعرجلوی این همه حرمت شکنی رابگیرم؟ شعرهای عاشورایی من که برخلاف عاشوراکه هرسال تازه ترمی شود ، هر روزوهرسال کهنه ترازقبل می شوند،تازه، ازهمان کهنه باف ها نیز،چیزی در خاطرم نبود؛بنابراین پس ازمکثی کوتاه چاره ای جزاین ندیدم که باکمال شرمندگی بگویم که : من، بچه هایم اینجادرس می خوانند وآمده ام ازمحضردوستان استفاده کنم

 و چیزی ندارم.ایشان گفتند که به هرحال اگرتاآخربرنامه هم چیزی یادتان افتاد،بیایید.


  من تقریباًبی خیالش شده بودم امّا گویا سیدعزیز ما بی خیال و دست بردارنبودو

می خواست هرطورشده، ماراحسابی شرمنده امام حسین کنند. دقایقی بعد یکی 

ازبغل دستی هایم گفت که سیدبه شمااشاره می کند؛بااشاره ازمن خواستند که 

شعری بنویسم تاخودشان بخوانند وکاغذهم برایم فرستادند. اماچه شعری بنویسم؟ 

پرس وجو کردم ودسترسی به اینترنت ووبلاگم برایم فراهم نشد.بنابراین مجبورشدم 

به احترام ایشان ،به جای گوش دادن به اشعار واستفاده بردن ازبرنامه،شروع کنم به 

سرودن شعر،شعرهای سرهم بندی شده رابرایشان فرستادم. امامگرمی شود 

وقتی درطول سال به زیبایی به کسی نمی اندیشی،دریک جلسه شلوغ یک ساعته 

برایش شعری درخوروزیبا بسرایی؟ 


  دیروز،همه ی این اتّفاقات دست به دست هم داد تامن بدانم که امام حسین چه 

قدردروجودم جای دارد؟ دیروزخوب فهمیدم که شعرهای شخصی وعاشقانه ام 

رابسیارزیباسروده  ودرحافظه ام ماندگارکرده ام ،امّا امام حسین را کوفی وارازذهنم 

دورکرده ام .دیروزبه خوبی فهمیدم که من اصلاًعاشق امام حسین نیستم؛

 دیروزبه خوبی فهمیدم که دردهای کوچک خودم برایم چه قدربزرگ ودردهای بزرگ 

!امام حسین چه قدربرایم کوچک هستند


 دیروز حسابی شرمنده ی  امام حسین شدم وامروزیقین پیداکرده ام که من همان 

شمربن ذی الجوشن"م"