نیمه طنز کاروزندگی
داستان حرفه ی من داستانی جالب است
قصه ی طنزی که بدبختی درآن ها غالب است
سال هفتادوشش ازخدمت می آیم خوش خیال
دلبرخوشبختی ام رامی دهم صدخط وخال
تشنه ی کارم ولی یک کارهم بیکارنیست
هیچ کس درفکرمن جزمادرغمخوارنیست
می فرستم نامه هرسو،می شوم هرشب ولو
دل به هرسو می گریزد،دیده می گویدبدو
درصدف دُری است اما دیگرآن صیادنیست
دُر دورافتاده را راهی به جزفریادنیست
«حاجب »ی نام ازخیابان می شودرد می دوم
می کنم تعظیم وتا عمق دل او می روم
قصه ی کاروخیال نامه را رو می کنم
زیرچشمی کاسه ی صبردلش بومی کنم
من دُ رم ،من گوهرم ، من عالمم،من چیستم!
گفتم وگفتم که اهل چاپلوسی نیستم
گفت:مردم گفته اند این هاکه تو خوبی عزیز
یاتو خود می ریزی این الفاظ رادرگفته تیز؟
گفتم ای حاجب چه می دانند مردم،کیستم
من خدایی اهل رنگ وخودستایی نیستم
پیرمی گردم اگردرخانه بنشینم خموش
تابیاید بلکه طعمه خوددرِسوراخ موش
سرتکان دادوکمی خندید وقولی داد ورفت
آمدم من خانه و ان روزخوابیدیم تخت
روزبعدازآن خبرآمد که بختت داد دست
تو «دبیرپاره وقتی» نان تو درروغن است
من روان گشتم به «سیراف» ودلم آرام شد
باحقوقی کم،سروجان ودل من خام شد
«پول اندک»صرف ماشین می شد وخرج خوراک
آرزوی زن که ازذهنم به کلی گشت پاک
بازدراندیشه افتادم برای کارناب
تانیاید این همه حوروپری هرشب به خواب
آشنایی گفت :شوراکاردارد ،کارخوب!
رئیس دفترمی شوی بی هیچ زجرورفت وروب
گفتم آیا شرط دارد؟گفت:آری صبرکن
بایداول نامه بنویسی ؛توفکرتمبرکن
نامه به دولت،به رهبر،یا به استانداریا
هرکجا می خواستی، آخربده نامه به ما
گفتم:این ها چیست دیگر،این چه رسم تازه ای است؟
گفت:بنویس ونزن حرفی که این دروازه ای است
من نوشتم نامه ای باشوروحال وآبدار
بعد با تاییدآن ،گشتم به کارم رهسپار
چهارسال آن جا هزاران کارکردم باقلم
هیچ وقت وهیچ جا هرگزنیاوردیم کم
درقبال ناحقی ،هرگزمدارایی نبود
ازکسی جزحق مرا یک ذره پروایی نبود
شهرداروغیرآن ازتیغ الفاظم شکست
ذره ذره تجربه درکنج انبانم نشست
درهمین اثنا ،کسی می خواست «مسئولم»کند
دریکی فرهنگ جا یکباره مشغولم کند
رئیس من راضی نشد،اما نظردنبال شد
مخفیانه فرم ها پرگشته وارسال شد
البته یک فرددیگرپیش ازآن درگیربود
مثل اینکه کارایشان ،جای سختی گیربود
کارهای من مهیا وبه من ابلاغ شد
بحث مسئولیتم ،کلی برایم داغ شد
گفت مسئول قدیمی بعدمن برمسندی
توببخشم،می روم ازمن اگردیدی بدی
من برای سفره ی عقدم مهیاترشدم
چندروزی راهی یک شهرخوش منظرشدم
بازگشتم گفته شد:آقای ایگرگ شدرئیس
ایکس هم رفته فلان جا دیگراو درشهرنیس
درتحیرماندم وگفتم چه سازم ،چاره چیست
مثل اینکه قسمت ما،تاج وتخت تازه نیست
زن گرفتم،حال وروزمن پس ازآن خوب شد
زندگی باب دل وآینده ام مطلوب شد
گفتم :ای پروردگارا شکر!سختی دورگشت
خانه ام بالطف بی پایان تو پرنورگشت
هم به شورامی رسیدم، هم به تدریس خودم
سجده می کردم پیاپی ،من به تندیس خودم
عاقبت مارا قیام مجلس استخدام کرد
جام استخدام اما،زهروسم درکام کرد
من به جبرسازمان وحربه های این وآن
رفتم آن جایی که دیدم خواب حتی قرص نان
شایداین تبعید ازتیغ قلم بودوزبان
شایدازارفاق های کم به فرزندفلان
شایدازنابردباری درقبال ظلم وجور
شایدازمخفی زدن بافرم ها مسئول دُور
من شدم باوعده ی خانه، مدیرمدرسه
در دهِ دورِاخند ودورازهر وسوسه
مدرسه بی راه،بی در ،دور تا آن پای کوه
سنگ می گشتم ،اگرمن نیزبودم جای کوه
صبح ها ،درقفل چوب وعصرها،برشیشه،سنگ
شب که خسته می رسم خانه، دل زن گشته تنگ
می نشینم پشت سی جی ، می روم درسنگلاخ
بازن وبچه که آن نق می زند،این آخ وواخ
چندسال آن جا به هربدبختی وجان کندنی
رفت وبازآمدچو کولی فصل ازنورفتنی
من دو سال بعدازآن گشتم مدیر عسلو
آب خوش هرگزنرفت آن جا شبی هم درگلو
مدرسه ،بی صاحب وکانون ترک اعتیاد
عرصه ی ویراژوجولانگاه اشراروفساد
هم چنان برشیشه سنگ وهم چنان درقفل،چوب
دزدها همواره می بردند،کابل وسیم،خوب
عاقبت، باصدهزاران زجر،قدری خوب شد
صبرمن اما دوصد افزون ترازایوب شد
استراحتگاهمان بی برق بود وآب شور
تابه چشمت می زدی چشمان تو می گشت،کور
صاحب خانه موتورها راگروگان می گرفت
پول «آب کرمو»یش راهم دوچندان می گرفت
خسته گشتم،خسته ازاین روزگارلعنتی
خسته ازدنیای سرد وانتظارلعنتی
سال ها درخواست دادم من برای انتقال
آرزوی انتقالی ،آرزویی شدمحال
عاقبت من دست بردم،سمت آقایی شریف
بلکه اوباشدبرای انتقال من، حریف
نامه زد،پیگیرشد،ازسازمان درخواست کرد
رئیس وقت عسلو، امادروغی راست کرد
ناگهان بی آنکه من اصلا "بدانم قصه چیست
گفته بود:آقای ثابت فکرترک دوست نیست
آن عزیزازبنده رنجید،آن رئیس ازمن رمید
چندسال این گونه رفت وبازسختی هارسید
بعدازآن باز آمدم من،باقسم های مدام
تاکه شاید پاک گردد جای نحس آن کلام
آشنایی رافرستادم به نزد آن بزرگ
تادوباره کردایشان لطف هایی بس سترگ
بازهم پیگیرشد بالطف واحسان مدام
من بسنده می کنم ،بایک تشکردرکلام
عاقبت با جابجایی انتقالم جورشد
رنج وسختی ،مثل اینکه ازسرِ ما دورشد
آمدم سیراف با صدشوروشوق واشتیاق
نذرکردم تا مکیدم ذره ای آخرسماق
شب همان شب بود ورنگ آن کمی تغییرکرد
بازاین یک سال چندین سال ماراپیرکرد
عسلو،درقفل چوب، این جا لگدبرصندلی
فحش،آن جاسمت تو،این جا به هم سالان ولی
حرف وغیبت بی شمار ونعره ی حیوان ،زیاد
درس ؛زهری بی تحمل، شهد؛ هرچه جزسواد
آی آدم!آی حوا!این زمین دیگرچه بود؟
هدیه ی خوبی به مادادید،این فکرازکه بود؟
چه سوارخر،چه زیرخرمصیبت ها یکی است
آسمان ،هرجا همین رنگ وجهان ،هرجا یکی است
به وبلاگ شمیم شعرفارسی ابراهیم ثابت خوش آمدید.من کارشناس ارشدزبان وادبیات فارسی،دبیرادبیات مدارس متوسطه وراهنمایی کنگان هستم .چندین سال به عنوان مسئول انجمن شعروادب این شهرستان بوده ام ،لیسانسم راازدانشگاه تهران وفوق لیسانسم را ازدانشگاه پیام نور اصفهان گرفته ام.