غزلی تازه


آیینه دربرابرچشم تومـــــاه بود

یک آسمان ستاره درآن یک نگاه بود

درپایتخت قلب تو اردو  زدم ولــی

انگارعشق بچه دهاتی گنـــاه بود

یادت می آیدآن شب مهمانی کلاس

ظرف بـزرگ آش تومانندکـاه بود

ازپله ها می آمـدم و خنده های تو

خورشیدآن شب سرد وسیــاه بود

من بودم وتوبودی وزاینده رود شعر

عشق لطیفمان وسط یک سپــاه بود

آن روزها گذشت ومن وتودراین میان

دردی نصیبمان شد وراهی که چاه بود

من بیژنــم منیژه! ندانسته رفته ای

تنها امیدمن به نگاه تومــــاه بود

 

 

چنددوبیتی

 


                 

پریرویان برای یار خارند

پیاپی نیش زنبورندومارند

توشیرین می شوی،شیرین ترازقند

تورا زهرهلاهل می شمارند

 


 

موشهری نیستم اهل دهاتم

موبامفتون وفایزهم ولاتم

نمی خوام حورزیبای بهشتی

«موقربون سرزلف سیاتم»

 

 

قشنگ ودلفریب وجان پسندی

شبیه آسمان بالابلندی

به پایت هرچه درعالم می ریزم

بگو!باسکه نه!باشعرچندی؟

 

زنان مانندگل توباغبانی

تومهمانداریاسی مهربانی

نترس ازپیری وافتادگی ها

که تاهمراه زن هستی،جوانی

 

امروزیادتوراسنگ می زدم

یک مشت توی سینه ی دلتنگ می زدم

تاباورم شود که توخوبی،شبیه خار

خودرادقیق جای شتررنگ می زدم

 

ازاین تصویربوی غم می آید

غروبی خسته ودرهم می آید

نخنداین قدرشیطان،دورحوا

صدای هق هق آدم می اید

 

درسطرسطرجمله ها تصویریارم می کشم

یک ماه ازچشمان اوبرروزگارم می کشم

تامثل اوشیرین شود لب های تلخم می روم

لب های اورابر«لب تقصیردارم»  می کشم

 

همه مجنون بی شیرین، همه مات

همه درچشم ها دنبال سوغات

همه با عشوه ای روبازسرمست

همه درپرده ای تاریک تر...کات

 

 

هرچه بودی

 

هرچه بودی به کام خوش بودی

بی غزل ، بی سلام ،خوش بودی

 

می نشستی به دل شبیه شعر

مثل شــهد کلام ،خـــوش بودی

 

گونــه های تورا نمی شد خورد

لب نخورده ،به کام خوش بودی

 

آن هـــمه ســال وهفته وساعت

پیش چشمم مدام خوش بودی

 

مــن تــورا پـــــخته می پسندیدم

غــافل ازآن که خام ،خوش بودی

 

عشق من ذره ذره ات خوش بود

هم به تن ، هم به نام خوش بودی

 

خوش به حال کسی که رامت کرد

ای غـــــــزل تـوی دام خوش بودی

 

 

غزل شهدناب

 

به   یار    ما برسان  باز آن سلامـی که

نیاورد به زبان تکیـه ی کلامــــــــــی که

 

هـمیشه گفــت وشنیــدو همیشه گفــت وگذشــت

وپهن کرد به پهنای خویش دامــــی که

 

توهرچه هم به تقلا تـــلاش می کردی

جداکنی لبت ازشهدناب کامـــــــــی که

 

همیشه حسرت آن داشنی وآخرنیز

به کام دل نرسیده رسید شامی که

 

خدابه حافظه ی توشعوررفتن داد

ورفت خاطره ی دلنشین نامی که

 

به هفت بند وجود توبسته بودولی

شکست وازکفت افتاد تلخ جامی که

 

برای تــازه شدن بــرده بودیش بالا

وباشکستن خود خواند آن پیامی که

   

یکی درآخراین قصه شاه بانو شد 

          ودیگری به خیال خودش

                                                       غلامی که ...

 

 

خدانگهدار

رفتی بدون تشویش،رفتی بدون دیدار

بانـــــــوخدابه همراه،بانـــــوخدانگهدار

تورفتی ودل من درحسرت تومانده ست

قـــــدری درنگ بانو ،مارا غریـــب مگذار

بـــــاکاروانی ازغم ،می آیم ازپـــــی تو

بــــانوی من ولی بـــــــازروح مرامیازار

عطرتودرهوای دلگیرشهرجاری است

بانو نیازمندم آهســـــــــــــته گام بردار

غمگین ودل گرفته ست،بی توهوای این شهر

بی توسکوت تلخ است ،بی توحضوردشوار

برجای مانده ازمن درقحطی نگــــــــــــاهت

غم خنده های بی روح ،دل گریه های بسیار

باهرکه هم نشینی ،خوش باش وشادمان باش

بـــــــــانو سفرسلامـــت،بــــــانو خدانگهدار... 

      ابراهیم ثابت -تهران -۱۳۷۶

نگاه خسته

من ونگاه ودوچشم خسته

من وتلاش ودودست بسته

من وغـــــــــروب وکناردریا

وخشم موجی زهم گسسته

نمانده دیــــــــگر،برایم اینجا

جزاین دودستی که پینه بسته

وزورقـــــــی که درآن حوالی

زخشم دریا به گل نشسته

نمانـــده شعری برای گفتن

من وبیانی شکسته بسته

بــــیا تو امشب کنارساحــل

کنــار مردی ضعیف وخسته

ببین که اینجا دراین حوالــی

غرورش امشب چرا شکسته؟

بگوکه تـــــنها دراین سیاهی

چـــرانشسته ؟چــرانشسته؟ 

                      ثابت-بندرکنگان ۱۳۷۲