غزل شهدناب
به یار ما برسان باز آن سلامـی که
نیاورد به زبان تکیـه ی کلامــــــــــی که
هـمیشه گفــت وشنیــدو همیشه گفــت وگذشــت
وپهن کرد به پهنای خویش دامــــی که
توهرچه هم به تقلا تـــلاش می کردی
جداکنی لبت ازشهدناب کامـــــــــی که
همیشه حسرت آن داشنی وآخرنیز
به کام دل نرسیده رسید شامی که
خدابه حافظه ی توشعوررفتن داد
ورفت خاطره ی دلنشین نامی که
به هفت بند وجود توبسته بودولی
شکست وازکفت افتاد تلخ جامی که
برای تــازه شدن بــرده بودیش بالا
وباشکستن خود خواند آن پیامی که
یکی درآخراین قصه شاه بانو شد
ودیگری به خیال خودش
غلامی که ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 22:15 توسط ابراهیم ثابت
|
به وبلاگ شمیم شعرفارسی ابراهیم ثابت خوش آمدید.من کارشناس ارشدزبان وادبیات فارسی،دبیرادبیات مدارس متوسطه وراهنمایی کنگان هستم .چندین سال به عنوان مسئول انجمن شعروادب این شهرستان بوده ام ،لیسانسم راازدانشگاه تهران وفوق لیسانسم را ازدانشگاه پیام نور اصفهان گرفته ام.