"باز ناگهان چه قدر زود دیر می شود"

آنکـــه تشنه ی جوانه بود، پیر می شود

 

چیست زندگی ،ترانه ای ،بهانه ای،غمی

چیســـت آدمی که این قدر اسیر می شود

 

پیش از آن که فکرمی کنی قرار می رسد

مـــــرگ ،مثل کودکی ،بهانه گیر،مـی شود

 

فکرمی کنی که شــب بـرای خفتن تونیست

شب ،کنار بستــــرتو نـاگزیر،مـــــــی شود

 

قــــــــــــــاف ابتدا و عشـــق ،انتهای بودنت

هرچه قاف و عشق بی تو سربه زیر می شود

*

دســـــت وحشی  کدام  بـــاد ، بی خبر دوید

قلــب آهـــوی مــــرا دریده ، شــیر می شود

 

برد قیصر  بزرگ ،آن "مسافر غــــــــریب"

آنــــکه شــــعر ،با نبودنش حقــیر می شود

 

یــــــاد چشم های روشنش که مهد واژه بود

یــــــاد شبنمی که "خسته از کویر" می شود

 

خواستـــم  ببینمش دوبـــاره بـــــعد سال ها

ناگهان ، ولی "چه قدر زود دیرمی شود"